| دفتر مشق |
تمرینی برای آزادی و آزادگی
|
درباره وبلاگ
تنها راه تحمل هستی این است که در ادبیات غرق شوی همجنان که در عیش مدام....
. . . . . . :سخن هفته زان کزو پخته شود هر خامی گر چه ماه رمضان است بیاور جامی پیوندهای روزانه
دانلود کتاب تک بوک
دانلود کتاب owo دیباچه(ادبیات.داستان) الهی قمشه ای انجمن شاعران ایران فارسی یاب فال حافظ جستجو گر کتاب کانون ادبیات داستانی بانک آکورد گیتارینه نوروز رباعیات خیام کتابخانه استاد شجریان الهی قمشه ای آیینه های روبرو تمام پیوندها پیوندها
محبت و زیبایی_نازنین
بهشته_لطافت سیدی احساس قلب زن آریایی آبی تر از نارنجی_مینا خواب در بیداری_شیوا شناوری رقصنده با باد_زهرا مشتی عزیز اغلیسون اعتقاد_مهسا تنگ بلور_مهراوه KEYHAN ISNA FARS ETEMAD IRNA TABNAK ETEMAD MELLI NOANDISH elahi ghomshei ketabkhane jostojo ketab elahi ghomshei 2 ainehaye robero HAMSHAHRI دیباچه :: قالب ساز :: طراح قالب
|
من خود چيستم؟
كودكي كه در شب گريه مي كند
كودكي كه در تاريكي براي نور گريه مي كند
و هيچ زباني جز گريه ندارد
آلفرد لرد تني سـُن
گريه بر هر درد ِ بي درمان دواست ... چشم ِ گريان، چشمه ي فيض ِ خداست
تا نگريد ابر، كي خندد چمن ... تا نگريد طفل كي نو شد لبن
برق ِ عقل ِ ما براي گريه است ... تا بگريد نيستي از شوق ِ هست
(مثنوي) تا آنجا در داستان رسیدیم که اردوان در حال شک ودودلی بود که آیا آن کودک در گهواره مسیح موعود بود یا نه ولی آن یک کودک معمولی بود.در همین حال پس از پذیرایی آن زن ناگهان صدای کوبیدن در رسید که اردوان در را باز کرد و دید که ماموران حاکم برای یافتن کودکی در خانه آمده اند تا اگر یافتند آن را بکشند اردوان جلوی در ایستاده مثل یک جنتلمن و مانع ورود سرباز به درون خانه می شود با این حال سرباز با اسرار می خواهد که وارد شود.اردوان نگاهی به سرباز می اندازد و فکری به نظرش می رسد او دوگوهر گرانبهای دیگر دارد و میتواند به آن سرباز رشوه بدهد الارغم میل باطنیش بعد از یک کشمکش درونی دیگر مثل برخورد با آن یهودی و با توجه به اینکه این هدیه را برای مسیح موعود آورده یک گوهر دیگر را به سرباز می دهد.و او را روانه میکند وجان کودک هم نجات پیدا میکند.او از آن زن خداحاحفظی میکند و میرود در جستجوی مسیح. او یک گوهر دیگر دارد و آن را میتواند به مسیح بدهد.او روانه میشود به سمت مصر جایی که آن زن گفت مسیح و مادرش بدانجا گریخته اند.به مصر می رود وقتی به آنجا وارد می شود مدتها در آنجا می ماند.طبابت میکند از بیکسان دستگیری می کند.او به مدت سی و سه سال در آنجا می ماند و بارها به اورشلیم می رود ولی هیچ گاه مسیح را نمی یابد.پس از سی و سال در غربت ماندن و تنهایی کشیدن و جستجوی مسیح بودن او دیگر پیر و ناتوان شده وروزگار بسار سختی را سپری کرده است.و با خود می گوید آیا مشیت خدا اینچنین رقم خورده که من به دیدار آن شهریار نایل نشوم؟ چه کسی می داند در این دنیا خداوند چگونه تقدیر بندگانش را می نویسد؟ولی هیچگاه ناامیدی به خود راه نداده وهمچنان مغرور و عاشق در جستجوی مسیح است. در یکی از سفرهایش به اورشلیم که بارها آنجا آمده و خیابانها وکوچه هایش را می شناسد. ولی هیچ گاه از خانواده عیسی ناصری نشانی نیافته.در شهر همهمه ایی بر پا شده از کسی می پرسد با او میگوید که امروز در بیرون شهر سه نفر را میخواهند اعدام کنند. دو راهزن و یک نفر به نام عیسی ناصری که گفته می شود در بین مردم کارهای شگفت کرد و با این حال که مردم او را بسیار دوست می دارند.ولی به این دلیل که خود را پسر خدا نامیده و قوم یهود را گمراه کرده او را مجرم شناخته و میخواهند اعدام کنند. او بسیارمتاثر می شود که مسیحش را بعد از سی و سه سال چگونه باید ببیند.و از تقدیر خداوندی سخت در شگفت می ماند.ناگهان در گوشه ای میبیند که عده ایی که جمع شده و دختری را با حال نزار و لباس پاره و موهای پریشان کشان کشان دارند می برند. دخترک ناگهان چشمش به آن مجوس خردمند می افتد با آن کلاه سفید و گردنبند بال دارد او را می شناسد که ایرانی است. به پای او می افتد و می گوید مرا نجات ده که پدر تاجرم مرده و غریبم واینها میخواند مرا به کنیزی ببرند.آن خردمند راهی برایش نی ماند که بعد از کشمکش درونی که یک بار با آن مرد یهودی و آن کودک روبرو شد.باید آخرین گوهر هدیه ایش را فدا کند.او آن گوهر را میدهد و دختر نجات پیدا میکند.ناگهان زمین زیر پایش به لرزش می افتد و زلزله ایی در میگیرد قطعه ایی کاشی از دیواری به پیشانیش میخورد و با صورت خونالود به دامن دخترک می افتد .دخترک گمان میکند که او مرده است.ولی صدایی می شنود به زبان اشکانی که: چنین نیست سرورم من کی تو را گرسنه یافتم و تو را طعام دادم؟ کی تو را تشنه یافتم تشنگیت را فرو نشاندم؟ یا تو را غریب یافتم و پناه دادم؟ یا برهنه یافتم وپوشاندم؟یا تو را بیمار یافتم و یا در زندان دیدم؟و از تو عیادت کردم؟سی و سه سال در جشتجوی تو بودم وتو را نیافتم!ای پادشاه من! خردمند کهنسال سخن کوتاه کرد ولی باز آن دخترک صدایی شنید اما مفهوم تر: و اکنون با تو می گویم:هر آن خدمت که به کمترین بندگان خدا کردی همانا به من کردی و آن را برای من بجای آوردی. نوری بر چهره آن پیر خردمند تابید و نفسی به آرامی کشید چرا که جواهراتش مور قبول آن پادشاه قرار گرفت . و به دیدار او نایل شد. تمام پ.ن بسیار ره به خطا رفته ام اگر یادی از ترجمه ی سلیس و فاخر استاد الهی قمشه ایی نکنم.که باور کنید از متن انگلیسی آن زیباتر است.و خواندن آن خالی از لطف نیست. پ.ن2 فکر میکنم دوستی که سوال داشت باید جواب خودش را گرفته باشد. پ.ن3 مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید پ.ن4 مسیح من!...اگر خدا بخواهد روزی او را خواهم یافت.
اگر می توانستیم معنی را در یک جمله بگوییم چه نیازی به گفتن داستان بود. هنری وندایک داستان آن خردمند دیگر
داستان آن خردمند دیگر ریشه در داستان کهنی دارد نوشته شده در متون مذهبی مسیحی به نام خردمدان سه گانه. یعنی مقدمتا باید آن را توضیح دهم و بعد به شرح داستان اصلی بپردازم.داستان خردمندان سه گانه یا پادشاهان سه گانه(توضیح اینکه پادشاه به معنای استعاری است چرا که خردمدان پادشاهان حقیقی جهان هستند) داستان سه خردمند و دانشمند ایرانی است که قبل از تولد حضرت مسیح توسط یک سری پیشبینی هایی از روی ستاره شناسی و مطالعه متون کهن دریافته بودند که در روز مشخصی مسیح متولد می شود.ایشان تصمیم می گیرند که رنج سفر بر خویش تحمیل کنند و با بردن هدایایی در پیشگاه مسیح موعود عرض خدمتگذاری کنند.هدایای آنها مشتمل بود بر سه چیز که هر کدام بیانگر رمزی است.ضمنا باید یادآور بشوم مسیجیان در چنین روزی به یکدیگر هدیه میدهند.و این رسم ریشه در آنچه گفته شد دارد.این سه هدیه مشتمل بود بر" طلا "که رمز پادشاهی و ملکوت حضرت عیسی است."کندر" که کنایه از بوی خوشی است که عالم دیگر با خود آورده."مورد" که نشان از رنج و آلام مسیح در دنیا دارد.در روز موعود این خردمندان هدایای خود را تقدیم مسیح می کنند و شب هنگام فرشته ایی را در خواب می بینند که به آنها امر می کند بر گردید به سرزمینتان و آنها هم باز می گردند.باید اضافه کنم که این داستان،داستان بسیار معتبر و مهمی است هر چند که در ایران شناخت کمی وجود دارد. و حتی در ادبیات پیشین ما هم ظاهرا اشارتی بدان نرفته است.تنها اشارتی که شاید به صورت تلویحی بدان شده است ،این غزل حافظ است: مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید. و اما داستان آن خرد مند دیگر the story other of the wise man نوشته هنری وندایک نویسند و شاعر آمریکایی است.داستان جالبی که به گفته خود نویسند تا کنون در هیچ جا از آن نامبرده نشده است.همانطور که در مقدمه کتاب گفته است آن را در خواب دیده که شخصیت اصلی داستان همان مرد خردمند ، آن را برای او تعریف کرده است.او می گوید : تمام داستان را به طور کامل برای او گفته که حتی بعضی از جملاتش عینا نقل شده:«وندایک در ادامه آورده؛ آن ایرانی از من خواست تا داستان زندگیش را همانطور که تعریف کرده بنویسم و من هم سعی کردم داستان او را همانطور با اشراقاتی که بر من شده به رشته تحریر در آورم. (ضمنا یک نکته را یاد آور بشوم هنری وندایک یک تصویر بسیار زیبا از تمدن و فرهنگ ایرانی ارایه می کند و شخصیت داستان را بسیار خوب و کامل به تصویر می کشد . با توجه به این که او هیچ ارتباطی با ایران نداشته و از این بابت هیچ سودی حاصلش نمی شده قابل توجه است) شخصیت اصلی داستان به نام اردوان یا ارتبان یک اشراف زاده و دانشمند اشکانی است پیرو دین زرتشت. در حقیقت او یک مغ است.که آن را مجیک در انگلیسی و مجوس در عربی میخوانند.یک روحانی که برای آتش احترام زیادی قائل است.او یک شب دوستانش را در خانه اش که نزدیک کاخ پادشاهی در شهر اکباتان است دعوت میکند.مشتمل بر نه مرد که آنها هم از مغان هستند.ابتدا به آتش می افروزند و سرودهای یسنا را میخوانند در وصف اهورا مزدا.ودر پایان به آنها اطلاع می دهد که طبق پیش بینیها یی که کرده ایم از دانش نجوم و محاسباتی که از کتابهای کهن شده است کودکی متولد می شود از بنی اسرائیل به نام عیسی و...و من می خواهم به دوستانم در شهر بابل بپیوندم برای بردن هدایا و من هر چه داشته ام فروخته ام و این سه گوهر ارزشمند را خریده ام تا پیشکش مسیح موعود کنم.از شما می خواهم که هرکدام که مایل است با من بیاید تا به دیدار مسح موعود برویم.هر کدام از دوستانش سر به انکار این مطلب می گذارند و در پی تحقیر قوم یهود و بنی اسرائیل می افتند که چطور ممکن است از همچین قومی پیامبری بیاید با این مشخصات.در حایکه ما از آنها برتریم. در هر حال استدلالهای اردوان کارگر نمی افتد و در آخر هر کدام به بهانه هایی از خواسته ی او سر باز میزنند.مثل بهانه هایی که پرندگان در داستان منطق الطیر برای دیدن سی مرغ به هدهد می آوردند.به جز یک پیرمرد که او را پدر می خواند داستان او را باور می کند ولی به او می گوید که بدلیل کهولت سن قادر به همراهی او نیست ولی برایش دعا میکند. در هر حال اردوان مجبور می شود به تنهایی به سفر برود.و چون بر رفتنش عزمی راسخ دارد برای دیدن مسیح موعود و محبوبش هیچ تردیدی نمی کند.او به زودی بار سفر را می بندد و به همراه یک اسب عازم می شود و به سرعت کوهها و و دشتها و جنگلها را پشت سر می گذارد او باید به سرعت برود هرگونه تاخیر او را را مقصدش باز می دارد.او خردمندانه باید زمان مناسب را برای رسیدن بسنجد. حتی یک ساعت هم تاخیر نباید بکند.بعد از هفته ها مسافرت به نزدیکی شهر بابل میرسد. در همین نزدیکی شهر بابل در حالیکه آن شهر از دور هویدا شده است.اسبش ناگهان می ایستد ومی بیند که یک مرد در کنار جاده افتاده است.او گمان می کند که مرده است ولی او بی هوش است و از لباسش پیداست که یهودی است.نمی تواند او را نجات دهد چرا که هر چه سریعتر باید به مقصدش برسد وگر نه از دوستانش جا میماند و ممکن است از دیدن مقصودش دور بماند. او با خود می گوید چرا یک مرد روستایی آنهم یهودی را باید نجات بدهم هدف من مهم تر است.جان این مرد چه ارزشی دارد.بالاخره بعد از یک کشمکش درونی قصد نجات آن مرد میکند.و اینجا که نویسنده اردوان را پزشک می خواند و او بوسیله دارو و معجون مرد را نجات میدهد.به او دارو و غذا می دهد و از آن مرد دعا می شنود و بعد از چند ساعت تاخیر براه می افتد و تا اینکه به شهر بابل می رسد در شهر بزرگ بابل در در پی دوستانش می افتد ولی اثری از آنها نمی بیند ولی درجایی نامه ایی می بیند که نوشته شده است ما منتظر تو ماندیم چون دیر کردی مجبور شدیم حرکت کنیم ما را بیابان پیش گرفتیم تو هم به دنبال ما بیا.او مجبور می شود برای طی کردن را صعب ااعبور بیبان علی رغم میل باطنیش یک از سه گوهر خود را بفروشد تا اینکه شتر و وسایل سفر در بیابان بخرد.بعد از آن او راه بیابان را به پیش میگیرد و بعد از مدتها مسافرت به اورشلیم میرسد یعنی همان شهری که قرارست مسیح در آنجا متولد می شود.درشهر اورشیلم قدم می زند در جستجوی مقصودش بلکه نشانی از آن بیابد.ولی این شهر را آشوب زده می یابد. در جایی صدای آواز زنی را در خانه ایی میشنود که گبرای کودک در گهواره اش میخواند. وارد آن خانه می شود تا بلکه مسیح و دوستانش خبری بیابد. از آن زن در مورد شهر و احوال آن سوال می کند.آن زن می گوید دیروز نوزادی به نام مسیح از خانواده ناصری متولد شده که میگویند ناجی این سرزمین است. سه خردمند ایران تولدش را پیش بینی کرده بودند و برای او هدیه هایی از سرزمینشان آوردند و بعد از آن شهر پر از آشوب شد. چون هردوت پادشاه بعد از شنیدن آن دستور داده که تمام نوزادان شهر باید کشته شوند.میگویند آن خردمندان بعد از دیدن رویایی که فرشته ایی به آنها گفته به سرزمینشان باز گردند و آن خردمندان به سرزمینشان بازگشته اند. و می گویند آن مادر و پسر به مصر گریخته اند.من هم بیم آن دارم این نوزاد که در گهواره می بینی بدست سربازان کشته شود.اردوان که از خبر هم خوشحال شده بود و هم ناراحت با خود می گفت: نکند همین نوزاد مسیح موعود باشد... پ.ن چون طولانی شد بقیه داستان را چند روز بعد تعریف می کنم. ما از بهشت آمده ایم حیف است که به جهنم برویم...
پ.ن باز هم ماه رمضان...
دیشب اتفاقاتی را در تلوزیون شاهد بودم که میخواهم تحلیل شخصیم را نسبت به آن بنویسم: اول:نباید به آقایان سخت گرفت .باید خودمان را جای ایشان بگذاریم ببینیم چقدر تحمل فشار را داریم بعد قضاوت کنیم.ضمنا در گذشته هم تلوزیون از چنین نمایشهایی استفاده کرده بود.وچیز جدیدی نیست.ولی مسئله شگفت آور حضور آقای ابطحی است!با تمام سوابقش!من شخصا یکی از طرفداران پروپاقرص وبلاگ معروف ایشان بودم وبا ذهنیات ایشان تا حدودی آشنا هستم.چیزی که من دیدم یک دگرگونی برزگ بود شبیه کیمیا. دوم:من با دقت این نمایش را دیدم.با هیچ عقل و منطقی(کاری به مسایل حقوقی اصلا ندارم)سازگار نبود.امکان ندارد در طول چند روز کسی مواضع حداقل بیست ساله اش را کنار بگذارد.(دقت کنید مسئله تقلب تنها نیست مسئله کل موضع است).و امکان ندارد یک فعال سیاسی ویک انسان مشهور اینچنین واکنشی ابراز کند.که هم خودش را زیر سوال ببرد هم شخصیتش را هم تمام طرفدارانش را هم تمام عقیده اش را با این وسعت بعد بگوید مردم هر فکری میخواند بکنند به درک! سوم:در اینجا میخواهم یک فرضیه را مطرح کنم: به فرض تمام حرفهایی که آقایان میزنند درست.هیچ گونه تقلبی در انتخاب نشده.چه قبل چه بعد از آن.هیچ دروغی هم به مردم گفته نشده.چه قبل چه بعد از آن.هیچ عوامفریبی هم رخ نداده چه قبل چه بعد از آن.فرضا سران اصلاحات هم مفسدند.تما فعالان اصلاحطلب هم همینطور یا غافلند یافاسق.مردم هم فریب خورده اند.تمام این اتفاقات هم برنامه ریزی شده توسط غربیها بوده.اعترافات آقایان چیزی جز یک اعتراف به واقعیت محض نبوده ولی...: مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند متاسفانه اینها فکر میکنند مردم ایران از پشت کوه آمده اند.اگر تمام اینهایی که فرض کردیم درست باشد.دلیل بر موجه بودن شما نیست.ما که خودمان مبیبنیم.چه اتفاقاتی دارد می افتد. دوستان ما که در بازداشتگاه بوده اند.همچین آدمهای با ادبی هم از آنها سوال نکرده اند.شما هم همچین آدمهای شریفی نیستید.نرفتن به سمت انها دلیل گرایش به سمت شما نیست.حالا چه کسی از سازماندهی بسیج برای لت وپار کردن مردم اعتراف میگیرد.کی میخواهید شما توبه کنید؟ در کجای اسلامتان اعتراف گیری داریم؟در کجایش شکنجه داریم؟ یادم نمی آید امام علی برای اثبات حقانیت خودش اعتراف گرفته باشد.البته در دستگاه اموی همچین مواردی زیاد داشتم.همان خدایی که در اعترافات از آن دم زده شد.نه تنها انسانها را آزمایش میکند بلکه حکومتها را نیز.اگر ما فرض بر گمراهی جبهه مخالف شما بگذاریم. با این حال شما در این آزمایش مردود شدید. چهارم: دنیای ما از این موارد زیاد داشته است.بسیار فجیع تر و بدتر از این کره خاکی لمس کرده است.و در عین حال فریاد زده است هیچ چیز بزرگی آسان بدست نمی آید.هر چیزی را که میخواهی بدست بیاوری باید چیزهایی را از دست بدهی.و همچنین خداوند در قرآن فرموده است:سرنوشت هیچ ملتی عوض نمیشود مگر به دست خودش. پ.ن از دوستان عزیزم بابت تاخیرم پوزش میطلبم.امیدوارم در آینده بتوانم جبران کنم.
پ.ن۲ به من میگویند هرگاه برده ایی را در خواب دیدی او را بیدار نکن چون ممکن است خواب آزادی را ببیند. ولی من میگویم اگر برده ایی را در حال خواب دیدم بیدارش میکنم و در مورد آزادی با او حرف میزنم. جبران خلیل جبران پ.ن۳ روز به روز حوادث عجیب تری به گوش میرسد.اینجا را نگاه کنید
نمی دانم تا کنون فیلم secret یا راز را دیده اید یا نه.فیلمی که بارها از تلوزیون پخش شده.فیلم مستند راز فیلم جالبی است که رازش همان قانون جاذبه است.(پیشنهاد میکنم با دقت آن را ببینید) معتقد است که نیروی جاذبه اصلی ترین محرک آدمی برای فعالیت وکوشش در راه رسیدن به موفقیت است.به طور خلاصه میگوید که: شما به هرچیزی که بیاندیشید و روی آن تمرکز کنید به آن خواهید رسید.و واقعا نیروی شگفت انگیزی است.و این یک مسئله رویایی یا ایدئالیستی نیست که فقط به درد مدرسان موفقیت بخورد.این یک مسئله ی کلی و یک قانون عمومی است.در این فیلم میگوید که :اگر شما از یک ساختمان بلند پرت شوید مهم نیست که آدم خوبی هستید یا بدی،شما سقوط خواهید کرد. و مسئله ایی که اینجا مطرح است خود قانون است ما باید بپذیریم که طبیعت قانونهای تخطی ناپذیری دارد. قاونهای به نظر من جبری، که یکی از مهمترین اینها جاذبه است.که اصلی ترین نیروی کشش بین موجودات است.البته شاید این ماتریالیستی یا ماده گرایی به نظر برسد ولی با وجود باور آسمانی یا هر نقشی که آن در زندگی می تواند ایفا کند.ناقض چنین قانونی نخواهد بود. شاید بزرگترین مشکلی که بعضی ها دارند مثل چندی از دوستان خودم در مورد پذیرش الهی خلقت طبق آموزه های دینی نپذیرفتن چنین قانونهایی است. به نظر من یکی از بزرگترین علتهای سرخوردگی آنها از موضوعات دینی همین مسئله است. شما اگر قانونهای طبیعت را رعایت نکنید نمیتوانید به درستی زندگی کنید.شما هر کاری که بکنید طبیعت با همان زبان با شما سخن خواهد گفت.اگر امواج منفی بفرستید.امواج مثبت دریافت نخواهید کرد(نه به معنای اخلاقی خوب وبد).به قول مولانا:کوه را بانگ خر چه فرمایی. شاید حالا دیگر شگفت انگیز نباشد که ببینیم مثلا برای آدمهای شوخ طبع همیشه موضوعات جذاب و جالبی برای مزاح بوجود می آید. یا برای آدمهای شختکوش همیشه کار وجود دارد.یا برای آدمهای اهل درس فرصتی برای تحصیل.یا برای آدمهای عاشق معشوقی برای اظهار نیاز. افلاطون در دوهزار ششصد سال پیش از قول ارسطو در کتاب ضیافت به این مسئله پرداخته است.او به این نیرو می گوید نیروی عشق(فراتر از تصوری که ممکن است ما در مورد عشق داشته باشیم).نیرویی که سربازان را درجنگ به فداکاری وا می دارد.ونقاشان را برای طرحهای زیبا و معماران را برای ساختن عمارتهای بلند و دلبران را برای دلربایی ... او می گوید عشق به تنهایی زیبا نیست او به دنبال زیبایی است.او در جستجوی یار گمشده ی خویش یعنی زیبایی است. حالا شما هم فکر کنید که نیروی جاذبه واقعا چه نیرویی است؟
سلام آقای رئیس جمهور
در این چند روز اخیر که اندکی بر آرامش مردم افزوده شده و دیگر خبری از درگیری آشکار بین مردم و ماموران شما نیست. و اوضاع تقریبا آمده آن است که جنابعالی به زودی به عنوان رئیس جمهور دولت دهم معرفی شوید.نکته ایی فکر مرا مشغول داشته است. وآن این است که قدرت چه طعمی دارد؟.بر منصب صدارت و ریاست جمهوری بودن که برای شما کم از تخت پادشاهان ندارد چه طعمی دارد؟چرا جنگ بر سر قدرت؟اهداف و وسایل رسیدن به آن کدام است؟ به این می اندیشم که اکنون آن به کام شما چگونه است؟از چه وسایلی برای رسیدن به آن استفاده کردید؟و چگونه برای حفظ آن می جنگید؟ آری خوب میدانم که طعم آن مثل تمام لذات دنیوی شیرین است اما این تنها پاسخ سوال من نیست.در دوره اول ریاست جمهوری شعف شما از پیروزی مشهود بود.خیلی ها به شما رای دادند. البته حق داشتید در یک نبرد تقریبا منصفانه پیروز شدید.و درچهار سال گذشته طبق دیدگاه خودتان به هر نحوی و با هر پیامدی خوب یا بد کشور را اداره کردید. ولی اکنون با دوره قبل اندکی تفاوت دارد. من فکر میکنم اکنون قدرت برای شما طعم دیگری میدهد. طعم دروغ .طعم تهمت .طعم توهین .طعم تقلب.طعم کتک خوردن، زندانی شدن، زخمی شدن وکشتن عده ی زیادی از مردم... من دقیقا نمیدانم شما طبق چه روشی کشور را اداره میکنید.و همچنین نمیدانم نیت شما چیست چرا که فقط حضرت حق از نیات و درون انسانها باخبر است.و نمیدانم سیستم درست اداره ی یک حکومت اسلامی چگونه است .من در این مورد دانشی ندارم.ولی عقل سلیم حکم میکند که افرادی که به نشانه اعتراض صدایشان را بلند میکند شایسته تحقیر نیستند.و تا جایی که میدانم فقط حکومت های خودکامه صدای مخالف را خفه میکنند.البته در پاسخ میگویید این ها شورشی و اغتشاشگر وخس و خاشاک بودند.البته این حرف فقط برای رسانه ها خوب است.یادمان نرفته شاه هم اینها را شورشی خطاب می کرد.آنها را اراذل و اوباش معرفی میکرد.چه شده که همان اتفاقات می افتد؟آری شورشی! امام حسین علیه السلام هم به جرم شورش بر خلیفه محکوم شد.قصد مقایسه کامل ندارم ولی تاریخ تکرار می شود. خداوند در قران دستور به تفکر در سرنوشت گذشتگان را داده است. نکته اصلی اینجاست که این لفظ برای مواجه با چنین مسئله اصلا درست نیست. شنیده ام نمایندگان مستقل و مردمی مجلس هم درخواست محاکمه موسوی را داده اند.اما آیا یک بار هم حاظر می شوند که صدای او را بشنوند.؟ هر کس بهره ایی از حق را داراست فقط معصومین هستند که حق مطلقند.این را فراموش نکنیم.پس باید صدای همه شنیده شود.اعتراضات همه رسیدگی شود.و این نخواهد شد جز با آزادی های مدنی. حکومت ما چاره ایی جز تن دادن به اعتراض و نظرو آزادی عقیده ی مردم ندارد.چندر روزی سربلندی نمی ارزد به روزی که سخت سرافکنده شوید.تاریخ با کسی عقد اخوت نبسته است.روزی همه چیز را عریان خواهد کرد.امروز در صدا وسیمای ملی اینها خودفروخته اجانبند فردا چه؟وای اگر از پس امروز بود فردایی! من دانش سیاسی و اجتماعی ندارم ولی دو قانون را خوب میدانم.وقتی الف اتفاق افتاد ب پشت سر آن خواهد آمد.و هیچگاه از یک چیز بد یک چیز خوب بوجود نمی آید. آری... آینده ی زیبایی برای شما وکشور نمی بینم.و این مثل روز روشن است. می دانید چرا؟ چون قدرت شیرین است! چه با دروغ چه بی دروغ! مخصوصا برای کسی که نقاط ضعف بسیاری دارد.وگرنه برای انسانهای بزرگ چنین نیست. والسلام پ.ن۱ قول نمیدهم ولی سعی میکنم این آخرین مطلب سیاسی من باشد! |
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
آرشیو مطالب
مهر 1388
شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 امکانات
|
Copyright © 2006 All Rights Reserved by masiheman.Blogfa.com